تبلیغات
آزادگان استان بوشهر - خاطرات آزادی از اسارت (4)

شارژ ایرانسل

فال حافظ

مقام معظم رهبری : آزادگان آبروی این ملت را حفظ کردند.
 

یکشنبه 25 مرداد 1394
ن : آزاده بوشهری نظرات

خاطرات آزادی از اسارت (4)



اکبر دارابی

در قسمت سوم توضیح داده شد که تعدادی از آزادگان از اردوگاه فرار کردند اما دستگیر شدند و مورد شکنجه قرار گرفتند و حالا ادامه خاطره :

بالاخره روز آزادی فرا رسید ؛ باورمان نمی شد که داریم از این اردوگاه ؛ دیوار فنسی و سیم خاردارهایی که ما را 4 سال در خودش احاطه کرده بود و هر روز به جزء دیدن این منظره چاره ای نداشتیم ؛ خارج شویم . از طرف دیگر بدلیل اینکه 4 سال از بهترین لحظات عمرمان در این مکان گذشته بود و دوستانی را پیدا کرده بودیم که در سخترین شرایط به داده همدیگر می رسیدند و دلهایشان برای هم می تپید ؛ یک جورایی به این مکان تعلق خاطر پیدا کرده بودیم ؛ چرا که می دانستیم وقتی به ایران برگردیم ؛ جمع شدن این دوستان شاید کار بسیار سختی باشد .

وقتی اتوبوسها وارد اردوگاه شدند ؛ دیدن اتوبوس هم برای ما تازگی داشت ؛ چون در این سالها سوار هیچ وسیله نقلیه ای نشده بودیم . وقتی که سوار شدیم و اتوبوسها از اردوگاه تکریت خارج شدند ؛ وارد یک دنیای جدیدی شدیم که دیدن هر چیزی برای ما جذاب بود . دیدن طبیعت ؛ بیابانها ؛ خیابانها ؛ مردم و همه چیز . وقتی که رسیدیم بغداد اتوبوسها کنار خیابانی توقف کردند . تعدادی از مردم عادی عراق که از آدمهای ضعیف جامعه بودند وقتی اتوبوسهای ما را دیدند ؛ جمع شدند .

یک جوانی در بین این افراد بود که یک بچه کوچکی را بغل  کرده  بود و محو تماشای ما شده بود . هر چند که درب اتوبوس یک سرباز عراقی مسلح ایستاده بود ولی یکی از بچه ها رفت پایین و این بچه را از برادرش گرفت ؛ آن را بغل کرد و آورد داخل اتوبوس . بچه ها از دیدن این بچه شگفت زده شده بودند و هر کس سعی می کرد که به او محبت کند ؛ فارغ از این مطلب که این بچه ؛ بچه ی یک عراقی است و پدران آنها دیروز برای ما حکم شمرذی الجوشن را داشتند و هیچگونه ترحمی در وجود آنها نبود . ( ادامه دارد)

راوی : اکبر دارابی




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.